حشر خرام

لغت نامه دهخدا

حشرخرام. [ ح َ خ َ ] ( ص مرکب ) زنی که از زیبایی و رفتار جمیلانه خود فتنه برمی انگیزاند و هنگامه برپا میکند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به حشرگائی و حشری شود.

فرهنگ فارسی

زنی که از زیبائی و رفتار جمیلانه خود فتنه برمیانگیزاند و هنگامه بر پا می کند

جمله سازی با حشر خرام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بپایبوس تو آن کس رسد که چون خورشید اگر خرام کنی مقدمت بزر گیرد

💡 اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

💡 که تو را با من ار مناظره ایست من به باغ آمدم به باغ خرام

💡 که تا سروم خرام‌آموز گشته‌ست جمالم تا جهان افروزگشته‌ست

💡 چو یک بوستان سرو و یک چرخ ماه خرامان بیامد به نزدیک شاه

💡 وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند

💡 آن پیرمرد با قدم‌هایی حشر خرام و آهسته در میان کوچه‌های قدیمی شهر قدم می‌زد، گویی هر قدم او حامل سال‌ها خاطره و تجربه‌ی زندگی بود.

💡 شخصیت داستان با راه رفتنی حشر خرام و بی‌رمق در صحنه ظاهر شد که نشان‌دهنده خستگی مفرط و ناامیدی عمیقی بود که در قلب او جای گرفته بود.

💡 در آن روایت ادبی، توصیف حشر خرام آن مسافر خسته، به خوبی توانسته بود فضای غم‌انگیز و آرام سفر را برای خوانندگان در ذهن ترسیم و تداعی کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران