لغت نامه دهخدا
حره راجل. [ ح َرْ رَ ی ِ ج ِ ] ( اِخ ) موضعی به بلاد بنی عبس بن بغیض. زمخشری گوید:میان سر و مشارف حوران واقع است. ( معجم البلدان ).
حره راجل. [ ح َرْ رَ ی ِ ج ِ ] ( اِخ ) موضعی به بلاد بنی عبس بن بغیض. زمخشری گوید:میان سر و مشارف حوران واقع است. ( معجم البلدان ).
موضعی ببلاد بنی عبس ابن بغیض
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خلایق تا امان یابند از دست اجل بادا به قصد جان بد خواهت اجل عاجل امان راجل
💡 بنان توست که در عرصه، کلک راجل را فراز دوش کمیت سخن، سوار آورد
💡 بادو ده الف از سپاه راکب و راجل به حلف کاید اندر برد و برف و حرو حرق اندر سفر
💡 بسا راجل که روز بزم گشت از دست او راکب بسا راکب که گاه رزم گشت از تیغ او راجل
💡 با نفس خویش چون نتوانم بر آمدن با خیل دیو راکب و راجل چهسان کنم