لغت نامه دهخدا
تیغفعل. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) چون شمشیر بران و قاطع:
تا دیدم آن دوات پر از کلک تیغفعل
زرادگاه رستم دستان شناسمش.خاقانی.
تیغفعل. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) چون شمشیر بران و قاطع:
تا دیدم آن دوات پر از کلک تیغفعل
زرادگاه رستم دستان شناسمش.خاقانی.
چون شمشیر بران و قاطع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در گلو گریه گره گشت بسوزد دل اگر تیغ آن شوخ ره آه و فغان نگشاید
💡 به دوش برمفکن آن دو زلف مشکین را مکش به تیغ جفا عاشقان مسکین را
💡 آن شاعری که در حق ممدوح خویش گفت: «ای کرده چرخ تیغ تو را پاسبان خویش»
💡 بر سر جامی ار زدی تیغ و شمردیش گنه تیغ دگر بزن که تا عذر گناه سازمش
💡 هم جفای دوستان هم جور دشمن میکشم هرکه از هر جا برآرد تیغ گردن میکشم