لغت نامه دهخدا
تسلی یاب. [ ت َ س َل ْ لی ] ( نف مرکب ) تسلی یابنده. آرام. آسوده. تسکین یافته: عادلشاه بدین سخنان فریب آمیز تسلی یاب شد ( تاریخ شاهی ص 354 ).
تسلی یاب. [ ت َ س َل ْ لی ] ( نف مرکب ) تسلی یابنده. آرام. آسوده. تسکین یافته: عادلشاه بدین سخنان فریب آمیز تسلی یاب شد ( تاریخ شاهی ص 354 ).
تسلی یابنده آرام
💡 خود را چسان به بوسه تسلی کنم ازو؟ موری به تنگهای شکر دست یافته است
💡 کمند آرزو در دست می گردم در این صحرا تسلی می دهم خود را به نقش پای آهویی
💡 مگو بیدل سپند ما دل آسودهای دارد تسلی هم درین محفل به آتش میتپد گاهی
💡 ز انفعال مخموری سرخوش تسلی باش جبهه تا عرقپیماست ساغر مُلی دارد
💡 در خلوت دل ازتو تسلی نتوان شد چیزیکه در آیینه توان دید مثال است