لغت نامه دهخدا
تبسم زدن. [ ت َ ب َس ْ س ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تبسم کردن، لبخند زدن:
عشق چون مهر تبسم زندم بر لب زخم
غمزه انگشتر الماس نگین افشاند.طالب آملی ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).رجوع به تبسم و دیگر ترکیب های آن شود.
تبسم زدن. [ ت َ ب َس ْ س ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تبسم کردن، لبخند زدن:
عشق چون مهر تبسم زندم بر لب زخم
غمزه انگشتر الماس نگین افشاند.طالب آملی ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).رجوع به تبسم و دیگر ترکیب های آن شود.
تبسم کردن لبخند زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد
💡 تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را
💡 بار ديگر پيغمبر تبسم كرد. چون ديدم تبسم كرد نشستم، به اطراف نگاه كردم، هيچچيزى در آنجا به چشم نمى خورد، جز سه تا پوست گوسفند. گفتم:
💡 در اين موقع حضرت آستين هاى خود را بالا زد، ديدم لباس سياه رنگ خشن در زير لباسنرم پوشيده، در حال تبسم فرمود:
💡 ما سیه بختان سزاوار تبسم نیستیم یک نظر گر می کند صائب به حال ما، پرست
💡 حضرت سليمان از سخن گنجشك به تبسم آمده، و آن ها را به پيشگاه خود خوانده و گفت:چگونه ميتوانى چنين كارى را بجا آورى ؟