تاری کردن

لغت نامه دهخدا

تاری کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کدر کردن. تاریک کردن. تار کردن. تیره کردن:
بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند.مولوی.رجوع به تاریک کردن شود.

جمله سازی با تاری کردن

💡 روشنایی ندید کس به جهان که به مرگش جهان نشد تاری

💡 عمر همه مکاران زو شد چو تن بیجان روز همه غداران زو شد چو شب تاری

💡 پریشان چون کری زلف دو تا را به‌هر تاری دلی آویته دیری

💡 ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری

💡 در آن میان شب تاری ز شرق سر برزد چو علتی که نباشد در او امید دوی

💡 گرددم چشم تو در چنبر زلف از پی دل آن چنان کز پی رندی شب تاری عسسی

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز