لغت نامه دهخدا
بندکشه. [ ب َ ک َ ش َ / ش ِ ] ( اِ مرکب ) دربند. || رزه در. || زرفین. || ( حامص مرکب ) نوکری. || بندگی. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).
بندکشه. [ ب َ ک َ ش َ / ش ِ ] ( اِ مرکب ) دربند. || رزه در. || زرفین. || ( حامص مرکب ) نوکری. || بندگی. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).
۱ - ( اسم ) در بند. ۲ - رز. در. ۳ - زرفین. ۴ - ( اسم ) نوکری. - بندگی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به شیرینی مکن همچون مگس جهد که آخر بند بر پایت نهد شهد
💡 لاغر چنان شد از دم تیغت میان خصم کافتاد همچو بند گرانش بپا کمر
💡 با نقش بند اول صورت کند نیفتد از نوک کلک قدرت یک نقطه همچو خالت
💡 بند شلوار نشاید که ببندند چنان که بدندان وبدستش نتوانند گشاد
💡 چو زلف چون رسنت عاشقان به بند کشد درافکند به زنخ صد هزار خسته به چاه
💡 بنمایم به تو دل های ملامت در بند هرگز این سلسهٔ غالیه گون نگشاید