لغت نامه دهخدا
بناگوشی زدن. [ ب ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) نوعی از ضرب که بر بناگوش زنند مثل سیلی و توانچه بر روی و گردن. ( آنندراج ):
اگر کند بخرام تو ذوق همدوشی
زنند فاختگان سرو را بناگوشی.سلطان علی بیگ رهی ( از آنندراج ).
بناگوشی زدن. [ ب ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) نوعی از ضرب که بر بناگوش زنند مثل سیلی و توانچه بر روی و گردن. ( آنندراج ):
اگر کند بخرام تو ذوق همدوشی
زنند فاختگان سرو را بناگوشی.سلطان علی بیگ رهی ( از آنندراج ).
نوعی از ضرب که بر بناگوش زنند مثل سیلی و توانچه بر روی و گردن.
💡 از بناگوشی ز بس سامان فیض اندوختم موج مهتاب است فرش بوریا در کلبه ام
💡 در سواد زلف شب، صبح بناگوشی است روز کز نه ابر سیه گاهی نمایان می شود
💡 ز آرامم جدا از فتنهٔ روی دلارامی سیهروزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی
💡 گر خال بناگوشت دل بستد و منکر شد باری تو گواهی ده، ای در بناگوشی
💡 چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمر تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی
💡 برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی نازنین گلندامی یاسمین بناگوشی