لغت نامه دهخدا
بلاوصول. [ ب ِ وُ ] ( ع ص مرکب ) ( از: ب + لا( نفی ) + وصول ) بدون وصول. آنچه که وصول نشود. چیزی که دریافت نگردد. ( فرهنگ فارسی معین ).
بلاوصول. [ ب ِ وُ ] ( ع ص مرکب ) ( از: ب + لا( نفی ) + وصول ) بدون وصول. آنچه که وصول نشود. چیزی که دریافت نگردد. ( فرهنگ فارسی معین ).
( صفت ) آنچه که وصول نشود چیزی که دریافت نگردد: (( طلب او بلا وصول مانده. ) )
بدون وصول. آنچه که وصل نشود. چیزی که دریافت نگردد.
💡 زور و زر باشند اسباب وصال، اما مرا نیست چیزی غیر زاری در تمنای وصول
💡 البته وصول به مقام كرامت الهى بدون تاديب نفس كه تعلق آن به سوى است ممكن نيستلذا در بيت بعدى فرمود:
💡 آغاز رشد طبيعى و اكتسابى <>رشد طبيعى عقل از دوران كودكى و همزمان با رشد طبيعى بدن به طور خودكار آغاز مىگردد و تا وصول به رشد نهايى خود، همچنان ادامه دارد و پيوسته نمو مى كند.
💡 گفتمش عاشق درمانده چه تدبیر کند که کشد رخت ارادت به مقامات وصول
💡 ما نکردیم به جز درد و غمت هیچ وصول هرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
💡 کوتاهی در وصول حقوق دولتی نظیر مالیات نقل و انتقال خودرو و حقالثبت نیز میتواند یکی از تخلفات احتمالی در دفاتر اسناد رسمی باشد.