لغت نامه دهخدا
بشرم رفتن. [ ب ِ ش َ رَت َ ] ( مص مرکب ) شرمنده شدن. ( آنندراج ):
بشرم رفته تن یاسمین از آن اندام
بخون نشسته دل ارغوان از آن عارض.حافظ.
بشرم رفتن. [ ب ِ ش َ رَت َ ] ( مص مرکب ) شرمنده شدن. ( آنندراج ):
بشرم رفته تن یاسمین از آن اندام
بخون نشسته دل ارغوان از آن عارض.حافظ.
شرمنده شدن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو دست داماد از روی نوعروس بشرم همی فرو کشد از روی لاله باد نقاب
💡 از روز ازل دهر به شور و شرم انداخت تا از عدم آورد وز جنس بشرم کرد
💡 گردون بشرم سیر کند بر سر تو زانک از پای قدر و همت گردون سپر توئی
💡 بناز گفت که بی من چگونه بودت دل بشرم گفت که بیمن چگونه بودت جان
💡 بارخدايا! من بشرم و خشم مى گيرم، همان طور كه مردم خشمگين مى شوند.