بسند کردن

لغت نامه دهخدا

بسند کردن. [ ب َ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راضی و خشنود شدن. ( از ناظم الاطباء ). || اکتفا کردن. اجزاء. ( منتهی الارب ). اجتزا. ( تاج المصادر بیهقی ). اقتصار. ( منتهی الارب ):
بدین بخششت کرد باید بسند
مکن جانت نسپاس و دل را نژند.فردوسی.چو دیدم ترا زیرک و هوشمند
بیکساله دخل از تو کردم بسند.نظامی ( از آنندراج ). || برگزیدن:
مخور باده چندان کت آرد گزند
مشو مست از او خرمی کن بسند.اسدی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- کفایت کردن. ۲- راضی شدن خشنود شدن.

جمله سازی با بسند کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر گنهکارم که عمری صرف کردم در غمت بگذران از من که همچون من گنهکاران بسند

💡 چشم مستت کو طبیب درد بیدرمان ماست یوسف ما را که در مصرش خریداران بسند

💡 ذره باری از چه ورزد مهر و سوزد در هوا زانک چون او شاه انجم را هواداران بسند

💡 و رواه الصدوق قدّس سرّه. اءيضاً بسند صحيح عن اءبيه و محمد بن الحسن عن عبداللّه بنالجعفر الحميرى.(334)

💡 بسند حسن از آنجناب منقولستكه طعام بعمل بياور و ياران خود را بطلب و باايشان بخور.

💡 بسند صحيح از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقولستكه ملعون است كسى كهبنشيند بر سرخوانى كه در آن شراب خورند.