لغت نامه دهخدا
( برآب بستن ) برآب بستن. [ ب َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) به آب بستن. || سیراب کردن. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
زبان برگ پان تا در دهان غنچه اش دیدم
بر آب گریه بستم گلبن آشفته حالی را.( طغرا از آنندراج ).
( برآب بستن ) برآب بستن. [ ب َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) به آب بستن. || سیراب کردن. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
زبان برگ پان تا در دهان غنچه اش دیدم
بر آب گریه بستم گلبن آشفته حالی را.( طغرا از آنندراج ).
( بر آب بستن ) به آب بستن یا سیراب کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خودتوئی غیر تو در دیده من نقش براب غیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر