لغت نامه دهخدا
افسرده کالبد. [ اَ س ُ دَ / دِ ب َ / ب ُ ] ( ص مرکب ) عاشق. ( آنندراج ). || آنکه تنش سرد و منجمد باشد.
افسرده کالبد. [ اَ س ُ دَ / دِ ب َ / ب ُ ] ( ص مرکب ) عاشق. ( آنندراج ). || آنکه تنش سرد و منجمد باشد.
بمعنی عاشق آنکه تنش سرد و منجمد باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبح فرداى همان شب، ماءمون با حالت افسرده و سر برهنه، دكمه هاى لباس خود راباز كرد و در جايگاه خود نشست و اعلام سوگوارى و عزا كرد.
💡 نوایی برکش و عشاق را در سر فکن شوری نزاری کی رسد افسرده را نسبت به عشاقی
💡 نه به حال خویشتن، این مردم افسرده را مردهاند این مردم، آگه کن آزرده را
💡 با این وجود، و در حالی که خواهران پسیخه مشکلی در یافتن شوهر برای خود نداشتند، خود پسیخه غمگین و افسرده در خانه پدرش ماند، بدون این که خواستگاری داشته باشد.
💡 دل افسرده نگشاید به حرف دلگشا صائب نسیم از غنچه پیکان گریبان چاک برگردد
💡 رکس فقط توانست مرگ فابری را ببیند و کاری از دستش بر نیامد بعد از مرگ وی رکس افسرده میشود و حاضر نیست به اداره پلیس برود.