لغت نامه دهخدا
افسانه گوینده. [ اَ ن َ / ن ِ ی َ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) افسانه گوی. افسانه پرداز. افسانه ساز. افسانه سنج. و رجوع به این کلمات شود.
افسانه گوینده. [ اَ ن َ / ن ِ ی َ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) افسانه گوی. افسانه پرداز. افسانه ساز. افسانه سنج. و رجوع به این کلمات شود.
افسانه گوی افسانه پرداز افسانه ساز
💡 در عشق شد افسانه ی منصور فراموش غوغا به سر ماست درین دار و دگر هیچ
💡 عاشق من و دیوانه من و شیدا من شهره من و افسانه من و رسوا من
💡 آه ازین شرم که افسانه ای از آتش شوق آمد از دل به زبانم که زبان گرم نشد
💡 تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش، نشنیدم سخنی را، که نبود افسانه
💡 فارغ از وسواس شیطان است دلهای سیاه نیست شبهای بهاران رونقی افسانه را
💡 ما را به صد افسانه در خواب چو می کردی از بهر چه می کردی بیدار ز خواب اول