لغت نامه دهخدا
ابوقبیل. [ اَ ق َ ] ( اِخ ) حی بن هانی. محدث است.
ابوقبیل. [ اَ ق َ ] ( اِخ ) هندی. او راست: کتاب التوهم فی الأمراض و العلل.
ابوقبیل. [ اَ ق َ ] ( اِخ ) حی بن هانی. محدث است.
ابوقبیل. [ اَ ق َ ] ( اِخ ) هندی. او راست: کتاب التوهم فی الأمراض و العلل.
محدث است
💡 سنگ ها و از این قبیل میشود. شما براي بدست آوردن متال(آهن) یا سنگ نیاز به لوت کردن طبیعت هستید.
💡 نه همین باشد مشوش خاطر ما، زآن دو زلف زاین قبیل آشفتگان، در زلف بسیاریت هست
💡 گرچه اسامی آنان را نمیدانم؛ ولی تلقی من هیچ وقت این نبوده که این کمکها از طرف دربار یا مراکز دیگری از این قبیل بودهاست.
💡 لینوکس نهفته هم انتخاب دیگری است که میتوان از آن برای این قبیل توسعه استفاده کرد.
💡 نشنیده یی که مجنون بقبیله تیغ چون زد بمحبتت که اهلی بوفا از آن قبیل است
💡 الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل لشکری نریان چنان *رن سیل غلطان بر سبیل