کفشگری
مترادفها
کفشسازی، کفشدوزی
لغت نامه دهخدا
کفشگری. [ ک َ گ َ ] ( حامص مرکب ). کفاشی. ارسی دوزی. ( یادداشت مؤلف ). سکافة. ( دهار ). عمل کفشگر. شغل کفشگر. || ( اِ مرکب ) محل کار کفشگر. دکان کفشگر.
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستان سدن رستاق بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع در ۱۶ کیلومتری باختر گرگان دشت و معتدل و مرطوب دارای ۱٠۱٠ تن سکنه.
کفاشی. ارسی دوزی. شغل کفشگر
جمله سازی با کفشگری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویند در حالی که سربازان خسرو را میبردند، در اثنای راه، کفشگری به آنها برخورد. او شخص شاه را از زیر روپوشی که رویش انداخته بودند، شناخت و بر اثر خشم، با قالب کفشی که به دست داشت، ضربهای به او نواخت، اما سربازی که همراه شاه مخلوع بود، از این کار کفشگر به خشم آمد و شمشیرش را کشید و سر کفشگر را از تن جدا کرد.[بژ]
💡 محسن سیفی کفشگری، مدیرعامل و عضو هیئتمدیره، قربان اسکندری، رئیس هیئتمدیره، یاسر مرادی، عضو هیئت مدیره، محمدرضا حسینزاده، نائب رئیس هیئتمدیره و مهدی اقبالی راد، عضو غیر اجرایی هیئتمدیرهٔ بانک صادرات هستند.
💡 دل بستدم از کفشگری روی چو ماه چون نجم کله دوز ز من شد دلخواه
💡 پس آن فرشته گفت: در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نیامده است اما حج او قبول است و همه را بدو بخشیدند، و این جمله در کار او کردند.