لغت نامه دهخدا
منشرم. [ م ُ ش َ رِ ] ( ع ص ) پوست کفته.( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کفته و اندک بریده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انشرام شود.
منشرم. [ م ُ ش َ رِ ] ( ع ص ) پوست کفته.( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کفته و اندک بریده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انشرام شود.
💡 طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعيّت نجات دهند تا زير دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمىدهند. بعد از عزادارى مى بينند سيد در آستانه غش كردن است، علّت اين حركت را مىپرسند؟ سيد مى گويد: همين كه مشغول تماشاى هيئت بودم، حضرت مهدى عليه السلام راديدم كه با پاى برهنه و سر بدون عمامه، در ميان عزاداران به سر و سينه مى زند، منشرم كردم كه تماشاچى باشم.
💡 از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقولستكه خداوند عالميان ميفرمايد كه منشرم ميكنم از دستى كه بسوى من بلند شود بدعا و درآن دست انگشتر فيروزه باشد پساو را نااميد برگردانم.