مسحات

لغت نامه دهخدا

مسحات. [ م ِ ] ( ع اِ ) بیلی که به آن از زمین گِل کنند. بیلچه. ( غیاث ). رجوع به مسحاة شود.
مسحاة. [ م ِ ] ( ع اِ ) بیل آهنی و کلند. ( منتهی الارب ). بیل آهنین. ( دهار ). وسیله ای از آهن که زمین را بدان پاک کنند. ( از اقرب الموارد ). مسحات. مقحاة. مجرفة. بیلچه. خاک انداز. استام. خیسه. چمچه. کمچه. ج، مَساحی. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

جمله سازی با مسحات

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حال مسحات آخرین متوازی‌الاضلاع، با استفاده از اصل کاوالیری، مساحتی برابر با متوازی‌الاضلاعی است که از