لغت نامه دهخدا
تنگ زندگانی. [ ت َ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) تنگ زیست. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): طمل؛ مرد تنگ زندگانی. ( منتهی الارب از یادداشت ایضاً ). رجوع به تنگ زیست شود.
تنگ زندگانی. [ ت َ زِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) تنگ زیست. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): طمل؛ مرد تنگ زندگانی. ( منتهی الارب از یادداشت ایضاً ). رجوع به تنگ زیست شود.
تنگ زیست. مرد تنگ زندگانی.
💡 امیر بدین حالها سخت متحیّر شد و مجلسی کرد با وزیر و بو سهل و ارکان دولت و اعیان سپاه و گفتند: این کار را چه روی است؟ اگر برین جمله ماند نه مردم ماند نه ستور. امیر گفت: خصمان اگر چه جمع شدهاند، دانم که ایشان را هم این تنگی هست. گفتند: زندگانی خداوند دراز باد، حال مرو دیگر است در فراخی علف و از همه خوبتر آنکه اکنون غلّه رسیده باشد و خصمان با سر غلّهاند، و ما تا آنجا رسیم، ستور ایشان آسوده باشد و فربه و آبادان، و ما در این راه چیزی نیابیم. صواب آن مینماید که خداوند بهرات رود که آنجا ببادغیس و آن نواحی علف است تا آنجا بباشیم روزی چند و پس ساخته قصد خصمان کنیم. امیر گفت: این محال است که شما میگویید. من جز بمرو نروم که خصمان آنجا آیند تا هر چه باشد، که هر روز بسر این کار نتوانم آمد. گفتند: فرمان خداوند را باشد، ما فرمان برداریم، هر کجا رود.