تنهارو

لغت نامه دهخدا

تنهارو. [ ت َ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) تنهارونده. تنهاخرام. تک رو:
یا چو الیاس باش تنهارو
یا چو ابلیس شو حریف نواز.سنائی.شیر تنهارو شریعت را
با سگی در خطاب دیدستند.خاقانی.تنهاروی، ز صومعه داران شهر قدس
گه گه کند به زاویه خاکیان مقام.خاقانی.و پادشاه کشور چون خسرو تنهارو، در خانه شرف بر تخت و سریر سروری متمکن شده. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به تنهاخرام و تنها و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

رونده تنها خرام تک رو.

جمله سازی با تنهارو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بعد از آن تنهاروی آغاز کرد چشم سوی ناقهٔ خود باز کرد

💡 در کاروان شوق ز تنهاروان شدم از راه برد بس که فغان جرس مرا

💡 سپه را به ساحل که آرام داد به تنهاروی پا به دریا نهاد

💡 گفت پس از نقد پرسم نقد چند که توی تنهارو و محبوب‌پند

💡 زردرویی می‌کشد خورشید از تنهاروی زینهار غافل مشو از خود که تنها رفته‌ای

💡 به راه از رفیق بد اندیشه کن چو خورشید، تنهاروی پیشه کن

بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
تورمالین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز