بی مراد

لغت نامه دهخدا

بی مراد. [ م ُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مراد ) آنکه به میل و آرزوی خود نمیرسد. ( ناظم الاطباء ). ناکام:
مراد بی مرادی را روا کن
امید ناامیدی را وفا کن.نظامی.پس بگفتند این ضعیف بی مراد
از مجاعت سکته اندر وی فتاد.مولوی.و همه خوشیها در اختیار و قدرت و فعل است. مجبورخود نام با خود دارد، یعنی بی مراد و بیچاره و عاجز و بی مزد. ( کتاب المعارف ). || بدون قصد. ( یادداشت مؤلف ): تا آب دهان را از بیرون آمدن بی مراد بازدارد [ لب ]. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
عجب ماند شه زان بهشتی سواد
که چون آورد خنده بی مراد.نظامی. || بدون مرشد:
از مریدان بی مراد مباش
در توکل کم اعتقاد مباش.نظامی.و رجوع به مراد شود.

فرهنگ فارسی

آنکه به میل و آرزوی خود نمیرسد. ناکام. یا بدون قصد. یا بدون مرشد.

جمله سازی با بی مراد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرغی که بی مراد بر این آشیان نشست او را جز از مضیق زوال، آشیان نداد

💡 بی مراد تو شود ریشت سفید شرم دار از ریش خود ای کج امید

💡 نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش

💡 نمی سازند ارباب کرم محروم سایل را گدا دور است از درگاه سلطان بی مراد آید

💡 چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت