کهتر نواز
لغت نامه دهخدا
کهترنواز. [ ک ِ ت َ ن َ ] ( نف مرکب ) کهترپرور. زیردست نواز. بنده پرور:
یکی گفت کای شاه کهترنواز
چرا گشتی اکنون چنین دیرساز.فردوسی.چو آمد برِ شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز.فردوسی.دگر گفت کای شاه کهترنواز
تو را پادشاهی و عمر دراز.فردوسی.بدو گفت کای شاه کهترنواز
جوانمرد و روشندل و سرفراز.فردوسی.اگرچه رهی را تو کهترنوازی
نپرهیزی از دردسر وز گرانی.منوچهری.پیروزبخت مهتر کهترنواز نیک
مخدوم اهل کشور و مکثوم بن جنی.منوچهری ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).این منم یا رب به صدر مهتر کهترنواز
از ندیمان یافته بر خواندن مدحت جواز.سوزنی.مهتر کهترنواز از مدحت من شاد و خوش
من خوش و شاد از قبول مهتر کهترنواز.سوزنی.رجوع به کهترپرور شود.
فرهنگ فارسی
کهتر پرور ٠ زیر دست نواز ٠ بنده پرور ٠
جمله سازی با کهتر نواز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی گفت کای شاه کهتر نواز چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز
💡 اگر چه رهی را تو کهتر نوازی نپرهیزی از دردسر وز گرانی
💡 خیال خنده نمی سوخت جان خسرو و من دعای آن لب کهتر نواز می گفتم
💡 چو بشنید رستم چنین گفت باز به پیش شهنشاه کهتر نواز
💡 بدو گفت کای شاه کهتر نواز جوانمرد روشندل و سرفراز