لغت نامه دهخدا
پرواز زدن. [ پ َرْ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پرواز کردن. پریدن. اطارة: در حال دیدند که جبرئیل پرواز زد تا آسمان و تمام شهرها و دهها و کوهها را از زمین برکند. ( قصص الانبیاء ص 57 ).
پرواز زدن. [ پ َرْ زَ دَ ] ( مص مرکب ) پرواز کردن. پریدن. اطارة: در حال دیدند که جبرئیل پرواز زد تا آسمان و تمام شهرها و دهها و کوهها را از زمین برکند. ( قصص الانبیاء ص 57 ).
( مصدر ) پریدن تطییر پرواز زدن پرواز گرفتن بپرواز رسیدن بپرواز بر شدن.
💡 دید مرغی در هوا پرواز کرد مرغ جانم پر زدن آغاز کرد
💡 پیداست ز دامن به میان بر زدن گل کآماده پرواز خزان است درین باغ
💡 بیش ازبن نتوان در پرواز گمنامی زدن کز خجالت ریخت عنقا بال و پر در دامنم