جزو تن

لغت نامه دهخدا

جزو تن.[ ج ُزْ وِ ت َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو بدن. ( بهارعجم ) ( آنندراج ). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود:
پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما
چون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما.محمدجان قدسی ( از بهارعجم ).در جامه نگنجم که ز پهلوی قناعت
جزو تن خود ساخته ام دلق کهن را.میرزا عبدالغنی قبول ( از بهارعجم ).رجوع به جزو بدن شود.

فرهنگ فارسی

هر چیز که لازم و لاینفک باشد جزو بدن آنچیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود.

جمله سازی با جزو تن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از فخر کند جزو تن خویش چو نرگس نادیده اگر سیم و زری داشته باشد

💡 کی زر دنیا برآرد پریشانی مرا گشته جزو تن چو گل تشریف عریانی مرا

💡 تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزی همچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است

💡 بعضو عضو زسر تا به پا بشارت داد بجز و جزو تن و جان و دل رسید نوید

💡 چون لاله، بخت تیره ما جزو تن بود ننهاده‌ایم فاصله در صبح و شام خویش

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز