بهانه جو

لغت نامه دهخدا

بهانه جو. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) بهانه جوی. بهانه جوینده. آنکه از پی دست آویز می گردد. بهانه طلب. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ):
یاری بود سخت به آئین و به سنگ
همسایه تو بهانه جوی و دلتنگ.فرخی.جنگش ز جای دیگر و بر من بهانه جوی
مستی ز جای دیگر و بر من همه خمار.سوزنی.بر سر پای بود جان، ناز و کرشمه های تو
داد بهانه ها بسی جان بهانه جوی را.امیرخسرو دهلوی ( از آنندراج ).بهانه جوی تو عرفی نیاز عادت کرد
به آشتی مرو اکنون که صلح هم جنگ است.عرفی ( از آنندراج ).اکنون که چمن چمانه جوی است
می خور که جهان بهانه جوی است.حمیدالدین بلخی.

فرهنگ عمید

کسی که دنبال بهانه می گردد.

جمله سازی با بهانه جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهانه جوست فلک در جفا وگرنه ندارد بهانه جویی خوی بهانه جوی فلانی

💡 دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر

💡 عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوی آن در وصال محو شد، این در بهانه ماند

💡 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌ست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو

💡 ولى از آنجا كه هميشه افراد بهانه جو و ستمگرى هستند كه در برابر هيچ منطقى تسليمنمى شوند، استثنائى براى اين موضوع قائل شده، مى گويد: (مگر كسانى از آنها كهستم كرده اند) (الا الذين ظلموا منهم ).

💡 بـاز در آيـه بعد به يكى ديگر از بهانه جوئيهاى اين مجرمان بهانه جو اشاره كرده مىگـويـد: كـافـران گـفـتـنـد: چـرا قـرآن يـكـجـا بـر اونازل نمى شود؟! (و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة ).

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز