لغت نامه دهخدا
تخم فشاندن. [ ت ُ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) تخم افشاندن:
تو ازفشاندن تخم امید، دست مدار
که در کرم نکند اشک نوبهار امساک.صائب.رجوع به تخم افشاندن شود.
تخم فشاندن. [ ت ُ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) تخم افشاندن:
تو ازفشاندن تخم امید، دست مدار
که در کرم نکند اشک نوبهار امساک.صائب.رجوع به تخم افشاندن شود.
تخم افشاندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی حاصل است تخم فشاندن به شوره زار مگشا به بیغمان لب گفتار خویش را