بی وجود

لغت نامه دهخدا

بی وجود. [ وُ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + وجود ) غیرموجود و معدوم. ( ناظم الاطباء ). که وجود خارجی ندارد. رجوع به وجود شود. || در تداول، دون و کمینه و پست و فرومایه و حقیر و خوار. ( ناظم الاطباء ). || در تداول عوام، که انجام هیچ کاری نتواند: فلان آدم بی وجودیست؛ بی جربزه است و کاربر و مفید بحال همنوع نیست. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

ناکس، پست، حقیر، فرومایه.

فرهنگ فارسی

غیر موجود و معدوم ٠ که وجود خارجی ندارد ٠ یا دون و کمینه و پست و فرومایه و حقیر و خوار ٠

جمله سازی با بی وجود

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چه جهانها کنند هست از نیست بی وجود بلند و پست از نیست

💡 نخست آنکه همه اهل عقل متّفقند که بی وجود تو عالم نباشد آبادان

💡 کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟ که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا

💡 شکایت از فلک بی وجود مردی نیست چرا به سایه خود آدمی جدال کند

💡 راز تو بر من عیان شد بی وجود بود من کلی هم از بود توبود

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز