بناکام
مترادفها
شکستخورده، ناکام
متضادها
کامیاب، موفق، پیروز
لغت نامه دهخدا
بناکام. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) ناکامانه. ناکام. ( فرهنگ فارسی معین ). ناچار برخلاف میل:
بناکام باید بدشمن سپرد
همه رنج ما باد باید شمرد.فردوسی.بلا دید روزی به محنت گذاشت
بناکام بردش بجانی که داشت.سعدی ( بوستان ).
فرهنگ فارسی
ناکامانه.
جمله سازی با بناکام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 که چون پیمانه پر گردد بناکام بگرداند سر خود در سرانجام
💡 اگر آبی کند یک جای آرام بگردد رنگ و طعم او بناکام
💡 چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام
💡 چو آواز بیژن رسیدش بگوش برآمد بناکام ازو یک خروش
💡 کنون عمریست کاندر راه عشقش بناکامی مرا بگذشت ایام
💡 وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی