بلازده

لغت نامه دهخدا

بلازده. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مبتلی به رنج. ( فرهنگ فارسی معین ). || دچار مصیبت. ( فرهنگ فارسی معین ). مصیبت زده و آفت رسیده. ( آنندراج ). || بدبخت. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ عمید

کسی دچار رنج و مصیبت شده، بلادیده.

جمله سازی با بلازده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اوغلان بوداغ خان چگنی از مهم‌ترین امرای ایران در دوره صفوی است که سال‌ها از زمان شاه تهماسب حفظ و حراست سرزمین بلازده خراسان را عهده‌دار بود و به خوبی از عهده تاخت و تاز ازبكان به این خطه‌ی پهناور برمی‌آمد و آنان را گوشمالی می‌داد.

💡 من مصايب و فجايعى را كه از طرف دستگاه جبار هر روز بر اين كشور بلازده و ملتستمديده وارد مى آيد به عموم مسلمانان تسليت مى گويم خداوندمتعال قطع يد اجانب را از بلاد مسلمين و خصوص ايران بفرمايد و توفيق سعادت به ملتاسلام عنايت فرمايد.

💡 روزیست اینکه حادثه کوس بلازده‌ست کوس بلا به معرکهٔ کربلا زده‌ست

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز