تنگ میدان

لغت نامه دهخدا

تنگ میدان. [ ت َ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) آنکه میدان کوتاه داشته باشد. ( از آنندراج ). که میدان او کم وسعت و محدود باشد:
قدح قُعده کن ساتکینی جنیبت
کز این دو جهان تنگ میدان نماید.خاقانی.هر لحظه ناوردی زنی جولان کنی مرد افکنی
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟خاقانی.فزون بینم اوصاف شاه از حساب
نگنجد در این تنگ میدان کتاب.سعدی ( از آنندراج ).پرده پوش پای خواب آلود صائب دامن است
با گران جانی ز خاک تنگ میدان سر مپیچ.صائب ( ایضاً ).نقش بر آئینه نتواند نفس را تنگ کرد
از هجوم غم نگردد تنگ میدان خانه ام.صائب ( ایضاً ).و رجوع به ماده بعد شود.

فرهنگ فارسی

آن که میدان کوتاه داشته باشد. که میدان او کم وسعت و محدود باشد.

جمله سازی با تنگ میدان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 لوح امکان تنگ میدان است، ورنه می نمود جوهر خود را زبان خامه فولاد ما

💡 به چشم دقت اگر در وجود سیر کنی عیان شود که دل ذره تنگ میدان نیست

💡 زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان وگرنه توسن گردون بود در زیر ران من

💡 طناب خیمه عمرش گسستند از این آفت سرای تنگ میدان

💡 با مجال سخات هفت اقلیم تنگ میدان به سان هفت اورنگ

💡 کرم در آب و گل چرخ تنگ میدان نیست به روزنامه خورشید، مد احسان نیست

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز