بی خویشتن

لغت نامه دهخدا

بی خویشتن. [ خوی / خی / ت َ ] ( ص مرکب )بیخویش و بیخود و بیهوش. ( برهان ). بی خویش. ( ناظم الاطباء ). از هوش بشده. بیهوش. ( یادداشت مؤلف ). از حال طبیعی خارج شده. از خودرسته. بیخود. ( جهانگیری ). ازخود بیخود. مدهوش. بی اراده. بی اختیار: بلیناس فسون برخواند و آن زن همان ساعت بیامد بی خویشتن و تا روز شراب همی داد. ( مجمل التواریخ و القصص ).
راه نایافتن نیافتن است
عشق بی خویشتن شناختن است.سنایی.یا رب از عشق چه مستم من بیخویشتنم
دست گیریدم تا دست بزلفش نزنم.خاقانی.خلق خود را بعد از آن بی خویشتن
می فکندند اندر آتش مرد و زن.مولوی.آن خواجه را در نیمه شب بیداریی پیدا شده
تا روز بر دیوارها بی خویشتن سر میزند.مولوی ( از آنندراج ).عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید.سعدی.گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن.سعدی.همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث.حافظ.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بیهوش بیخویش.

جمله سازی با بی خویشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من چو بی خویشتن از بزم تو بیرون شده ام از که نالم که فغانم همه از خویشتنست

💡 ماه گردون را به تیغ معجز انگشت عشق همچو جد خویشتن بی خویشتن شق می زنیم

💡 چنان شد بر زمین خورشید در چرخ که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ

💡 به عمر جاودان باز آمدن صورت نمی بندد ره دوری که یک مژگان زدن بی خویشتن رفتم

💡 صورت نگار چینی بی خویشتن بماند گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

💡 بر مجلس عشاق آی بی خویشتن و بنگر هم کشته در او زنده هم زنده درو کشته

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز