تارش
متضادها
روشن، نورانی
لغت نامه دهخدا
تارش. [ رِ ] ( ع ص ) نعت است از ترش. ( منتهی الارب ). || بدخلق. || بخیل. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
تارش. ( اِخ ) ( سخت ) ( قاموس کتاب مقدس ). یکی از دو نفر خواجه سرا و دربان اخشوروش است. این دو نفر خیال کشتن اخشوروش ( کوروش ) داشتند و مردخای کشف این مکیدت را نمود، ملک را اعلام کرده تا هر دو بدار کشیده شدند. ( کتاب استر 2: 21و 26: 2 ) ( قاموس کتاب مقدس ). رجوع به «تارس » شود.
فرهنگ فارسی
یکی از دو نفر خواجه سرا و دربان اخشوروش است این دو نفر خیال کشتن اخشوروش داشتند و مرد خای کشف این مکیدت را نمود.
جمله سازی با تارش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بر این طراز هزاران خبر ببافته ام که پودشان ز نشاط است و تارشان ز سرور
💡 فزاید تیرگی در چشم عاشق شعله آن مه، مگر شمع رخی روشن کند شبهای تارش را
💡 دل بر لباس عاریت زندگی منه کاین جامه تارش از عدم و پودش از فناست
💡 نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبی از کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست
💡 ز یزدان و از ما بر آن کس درود که تارش خرد باشد و داد پود