لغت نامه دهخدا
باق. [ قِن ] ( ع ص ) برابر فانی. باقی. ( تاج العروس ). و رجوع به بقا و باقی شود.
باق. [ قِن ] ( ع ص ) برابر فانی. باقی. ( تاج العروس ). و رجوع به بقا و باقی شود.
( اسم ) سازی است از مقیدات آلات ذوات النفخ بطول یک وجب و دارای سوراخهای و زبانه هایی بر دهان. آن.
[ویکی الکتاب] معنی بَاقٍ: باقی -ماندگار
معنی بَاغٍ: ستمگر(باغی) - متجاوز- افراط کار- از حد گذرنده
ریشه کلمه:
بقی (۲۱ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سخن را گر همه یک جملهٔ دستوری انگاریم تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ
💡 قرآن توست معجز باقی که تا ابد بر جن و انس روز و شبان میزند صلا
💡 حدیث اوحدی این بود و تدبیری که میداند تمامست این قدر، باقی شما دانید، من گفتم
💡 بنابر یافتههای باستانشناسی و زمینشناسی اسکاتلند پیشاتاریخ (پیش از آنکه امپراتوری روم اسکاتلند را به دوران تاریخی وارد سازد) مشتمل بر فرهنگهای گستردهٔ انسانی بوده که نشانههای آنها بهعلت عدم وجود کشاورزی متمرکز و استفاده از سنگ به جای چوب بکر و سالم باقی ماندهاست.
💡 وجود تابش فروسرخ اضافی از این سیستم، نشاندهنده وجود یک قرص باقی مانده در اطراف ستاره است.
💡 در ۱۵ سالگی و پیش از اینکه همراه مادر به لس آنجلس نقل مکان کند به دبیرستان گرند بلانک کامیونیتی رفت تا حرفۀ بازیگری را دنبال کند. او سال اول را در دبیرستان بربنک گذراند اما باقی تحصیلش را به صورت آموزش در خانه ادامه داد.