بیذخ

لغت نامه دهخدا

بیذخ. [ ] ( اِ ) دختر ابلیس یا دختر پسر او. و بعضی گویند که بیذخ خود ابلیس است و او را تختی است بر روی آب زده و ساحر چون هرچه مطلوب بیذخ است بجای آرد بدو رسد و بیذخ هرچه او خواهد انجام کند و حوائج ساحر برآورد و از چشم او غائب نشود و قربانها که برای او کنند آدمی و دیگر حیوان است و نیز باید واجبات را دست بازدارند و هرچه در پیش عقل ناپسند است بجای آرند و بعضی گفته اند بیذخ بر تخت خویش نشیند و ساحر او راسجده آرد. ( یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم ).
بیذخ. [ ب َ ذَ ] ( ع ص ) زن تناور. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِخ ) نخله ای مشهور. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با بیذخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و در این ربع از دیه‌های مسکون زمیج است و انجمد و گُنبد، آنجا بیت النّار بوده است، بدان بازخوانند و کیذقان و ششتمد و برازق ـ آنجا خوک بسیار بوده است ـ و دیه اُشتر ـ مَربط اُشتران بهرام آنجا بوده است ـ کیذر، بیذخ، طزرق، علیاباد، سبح، احمدآباد، روح، حارثاباد، قنات ابی الاسود، چاشک گلابدشک، بیدخشیدر، فضلوی آباد، جابرآباد، جلار، کارن که آن را خارسف نویسند، بژدن، رزسک، بیدستانه، زرین‏، دربر، مهر کند شادیاح و کلاتها متّصل بدین.

روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز