لغت نامه دهخدا
مرکو. [ م ُ ] ( اِ ) گنجشک. ( لغت فرس اسدی ) ( اوبهی ). مرگو. مرتکو:
تو مرکوئی به شعر و من بازم
از باز کجا سبق برد مرکو.دقیقی.
مرکو. [ م َ ک ُوو ] ( ع ص ) نعت مفعولی از رَکْو. رجوع به رکو شود. || ( اِ ) حوض بزرگ، در مقابل جرموز که حوض کوچک است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).