لغت نامه دهخدا
حملی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) منسوب به حمل.
- قضیه حملی؛ ( اصطلاح منطق ) قضیه ای است که حکم بوقوع و لاوقوع نسبت در آن مشروط بشرط و مقید بقیدی نباشد مانند مردم جانور است یا مردم جانور نیست. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اساس الاقتباس شود.
حملی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) منسوب به حمل.
- قضیه حملی؛ ( اصطلاح منطق ) قضیه ای است که حکم بوقوع و لاوقوع نسبت در آن مشروط بشرط و مقید بقیدی نباشد مانند مردم جانور است یا مردم جانور نیست. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به اساس الاقتباس شود.
(صفت ) ۱ - منسوب به حمل. ۲ - قضیه ایست که حکم بوقوع و لا وقوع نیست در آن مشروط بشرط و مقید بقیدی نباشد: (( مردم جانورست ) ) یا (( مردم جانور نیست. ) )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سلطنت از ایزد است به مرد حملی سترگ شهی سزا بر چو تو وجودی آمد بزرگ
💡 اسرار حشر و نشر را منکر نی ام بل صابرم بر جان من از جام می حملی ست حالا می کشم
💡 این دل ز هوای تو دل را به هوا داده وین جان ز لقای تو برج حملی گشته
💡 زراه لطف و معانی چو رمز در سختی زروی فضل و فواید چو شمس در حملی
💡 بنور عدل تو آراسته است ملکت شرق که شمس ملکی و رخشان چو شمس در حملی
💡 در دهستان سرکور طایفه سركوری،صلاح زهی، مچکوری، زردکوهی، چژانی، سیریازهی، حملی، کوهونی، بنی اسدی، شیانی و.... هست.