لغت نامه دهخدا
باورجی. [ وَ ] ( اِ ) آشپز. و رجوع به باورچی شود.
باورجی. [ وَ ] ( اِ ) آشپز. و رجوع به باورچی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برندک، رستم تاجی بوغا و دیگر امیران با اندک سربازانشان، به فکر عمل کردن به وصیت تیمور به سمرقند رفتند. آنها با پلی از رودخانه سیحون گذشتند که بعداً آن را تخریب کردند و اردو زدند. اما خلیل سلطان و افرادش پل را بازسازی کردند و با سپاه از آن گذشتند. برندک و افرادش به دوابه رسیدند. در آنجا دریاسالار جلال باورجی را دیدند که قصد پیوستن به لشکر خلیل را دارد و به آنها اطلاع دادند که ارغون شاه دروازههای سمرقند را بستهاست.
💡 تا روز بزم قاعده خواستن بود از ساقیان شراب وز باورجیان کباب