لغت نامه دهخدا
سپاه کش. [ س ِ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) پادشاهی یا امیری که سپاه برد بجنگی. || یکی از امراء شاهی که کارش کشیدن سپاه باشد.
سپاه کش. [ س ِ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) پادشاهی یا امیری که سپاه برد بجنگی. || یکی از امراء شاهی که کارش کشیدن سپاه باشد.
پادشاهی یا امیری که سپاه برد بجنگی یکی از امرائ شاهی که کارش کشیدن سپاه باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به جایی که رفتی برون با سپاه به رزم ار به بزم ار به نخچیرگاه
💡 به شرف تاج ملوکی به سخا فخر ملوک به لقا روی سپاهی به هنر پشت سپاه
💡 سپاه عشق تو از گوشهای کمین بگشود هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
💡 بعد از عتبه، جماعتى از بزرگان شام و فرماندهان سپاه نيز او را از مبارزه با على بنابى طالب عليه السلام منع كردند.
💡 زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین زو درخشنده نجوم از تو درخشنده سپاه
💡 ۲۵۰۰۰–۳۰۰۰۰ (دو لشکر ارتش)۱۰۰۰۰ پلیس فدرال۳۰۰۰۰ پلیس محلی۲۰۰۰ سپاه قدس۱۰۰۰ سرباز آمریکایی