جان در سر کسی

لغت نامه دهخدا

جان در سر کسی کردن. [ دَ س َ رِ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) یا جان در سرِ چیزی کردن. جان را فدای کسی کردن:
بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینش در سر کنم.سعدی.عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را.سعدی.رجوع به ماده پیش شود.

جمله سازی با جان در سر کسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کسی کز درد عشق تو ندارد زندگیِّ دل اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد

💡 می‌کنم جان در غم او کندن جانم عبث در وفایش عهد کردم عهد و پیمانم عبث!

💡 مطلوب جامی از طلبم گفته ای که چیست؟ مطلوب او همین که دهد جان در این طلب

💡 تا باشدم جان در بدن از عشق میگویم سخن عشق است جان جان من ای من بلا گردان عشق

💡 به یکی بوسه که جان در تن عاشق آید چه شود کم ز لب لعل تو ای جان کسی؟

فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز