لغت نامه دهخدا
بیگانه نهاد. [ ن َ / ن ِ ن ِ / ن َ ] ( ص مرکب ) ( از: بیگانه + نهاد ) آنکه دارای خوی بیگانگان باشد. ( ناظم الاطباء ). بیگانه خوی:
قانع بخیالی ز تو بودیم چو حافظ
یارب چه گداهمت و بیگانه نهادیم.حافظ.
بیگانه نهاد. [ ن َ / ن ِ ن ِ / ن َ ] ( ص مرکب ) ( از: بیگانه + نهاد ) آنکه دارای خوی بیگانگان باشد. ( ناظم الاطباء ). بیگانه خوی:
قانع بخیالی ز تو بودیم چو حافظ
یارب چه گداهمت و بیگانه نهادیم.حافظ.
آنکه دارای خوی بیگانگان باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در چمن چون سبزه بیگانه پا خواهد نهاد اشک ریزان جای خود برطرف جو خواهد گرفت
💡 در روایتی دیگر، ژانوس بیگانهای از مردمان تسالی بود که به رم تبعید شد و با اقبال کامس در شهریاری، با او همداستان شد و بر فراز تپهای که ژانیکول نام داشت، شهری بنا نهاد. در این روایت ژانوس همراه همسر خود، کامیس یا کاماسن به رم آمد و یکی از فرزندان او، تیبر نام داشت. ژانوس پس از مرگ کامس، به تنهایی بر لاسیوم فرمان راند.