سن سن

لغت نامه دهخدا

سنسن. [ س َ س َ ] ( ص، اِ ) سخن نافصیح و غیربلیغ. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). سنسان. رجوع به سنسان شود.
سنسن. [ س ِ س ِ ] ( ع اِ ) حرام مغز و آن چیزی است سفید از جنس عصب که میان سوراخهای مهره پشت و گردن میباشد و خوردن آن حرام است. ( منتهی الارب ). تیزی مهره های پشت. ( غیاث ) ( آنندراج ). سر استخوانهای سینه و کناره استخوانهای پهلو که در سینه است. ج، سناسن. ( ناظم الاطباء )( منتهی الارب ). سر استخوان پهلو از سوی پشت. ج، سناسن. ( مهذب الاسماء ). سر استخوانهای پهلو از سوی پشت یااز سوی سینه با تیزی مهره های پشت. ( یادداشت مؤلف ).رجوع به دزی ج 1 ص 693 شود. || تشنگی. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). || سر چرخ دول.( ناظم الاطباء ). سر چرخ دلو. سنسنة. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

حرام مغز و آن چیزی است سفید از جنس عصب که میان سوراخهای مهره پشت و گردن میباشد خوردن آن حرام است.

جمله سازی با سن سن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ترکیت به از خراج بلغار هر سن سن تو هزار رهزن

💡 سن سن چو مقصود ای بی نیازم گر اولسا اعدا قتلیمه عازم

💡 ترکی کند آن صبوح و گوید با هندوی شب به خشم سن سن

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران