سردمهری

لغت نامه دهخدا

سردمهری. [ س َ م ِ ] ( حامص مرکب ) بی محبتی. بی رحمی:
چشم بگذار بر من ای سره مرد
سردمهری مکن به آبی سرد.نظامی.لیلی ز سر گرفته چهری
دیدی سوی او به سردمهری.نظامی.بسی گردنان را ز گردن کشان
زد از سردمهری به یخ بر نشان.نظامی.

جمله سازی با سردمهری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا

💡 سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

💡 یک برگ را برات اقامت نداده اند غافل ز سردمهری باد خزان مباش

💡 ز سردمهری احباب، در ریاض جهان تمام برگ سفر چون گل خزان زده‌ام

💡 کار آتش می کند در سوختن سرمای سخت کشت ما را سردمهری های احباب آتش است

💡 کینه می‌یابد رواج از سردمهری‌های دهر آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز