دیریاب

لغت نامه دهخدا

دیریاب. [ رْ ] ( نف مرکب ) کندذهن. کودن. کورذهن. بلید. کندفهم. بطی الادراک. کند. مشکل فهم. دیرفهم. دیر دریابنده:
کسی را که مغزش بود با شتاب
فراوان سخن باشد و دیریاب.فردوسی.دل تیره ز اندیشه دیریاب
همی تخت شاهی نمودش بخواب.فردوسی.دیریاب است تا کی این گله دزد
بجهان دم مزن ز لی و ز لک.ابو لیث طبری ( از یادداشت دهخدا ). || ( ن مف مرکب ) کم یاب. تنگ یاب. نادر. دشواریاب. عزیز. شاذ. که دیر بدست افتد. که دیر توان یافتن. صعب الحصول. که کم پیدا شود.مقابل زودیاب:
به لسانش نگر که چون بلسان
روغن دیریاب میچکدش.خاقانی. || ( نف مرکب ) بسیار دوام کننده. طولانی:
همی گشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش.فردوسی.

فرهنگ عمید

آنچه دیر پیدا شود، آنچه به دشواری به دست آید.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنچه که دشوار بدست آید صعب الوصول مقابل زود یاب.

جمله سازی با دیریاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دیدم تو را همچون شراب اول شدی شرآخر آب ای آب خضر دیریاب اندر سبوی کیستی

💡 شد سال نو، زدست مده باده ی کهن کین آب زندگی است در ایام، دیریاب

💡 لیکن این آرزو که می‌گوئی دیریابی و زود می‌جوئی

💡 گر دهانت نیست سیمرغ از چه باشد بی‌نشان گر وصالت نیست اکسیر از چه باشد دیریاب

💡 ای مسلمانان فغان از فتنه‌های علم و فن اهرمن اندر جهان ارزان و یزدان دیریاب

💡 در همایون ساعتی فرخنده چون عهد شباب در بهین روزی چو روز وصل خوبان دیریاب

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز