لغت نامه دهخدا
خط تیغ. [ خ َطْ طِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خطی که تیغ ایجاد کند. زخم:
می کرد حباب دل دشمن خط تیغت
هر نقطه از آن قابل تقسیم برآمد.ظهوری ( از آنندراج ).
خط تیغ. [ خ َطْ طِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خطی که تیغ ایجاد کند. زخم:
می کرد حباب دل دشمن خط تیغت
هر نقطه از آن قابل تقسیم برآمد.ظهوری ( از آنندراج ).
خطی که تیغ ایجاد کند زخم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سد راه لشکر خط تیغ نتوان شدن فتنه او دامن آخر زمان خواهد گرفت
💡 هست نقاب دلبران، شرم و حجاب و خال و خط تیغ برهنه گفته ام، حسن برهنه روی را
💡 جز سبز تلخ من که برآورده است خط تیغ سیاه تاب به جوهر که دیده است
💡 خط تیغ درقلمرو رخسار او گذاشت آخر سیه زبانی ما کرد کارخویش
💡 گرچه از زنگار خط تیغ نگاهش کند شد همچنان مژگان آن غارتگر دین ظالم است