لغت نامه دهخدا
خسته دلی. [ خ َ ت َ / ت ِ دِ ] ( حامص مرکب ) غمناکی. غصه داری. غمگینی:
دشمنت خسته و بشکسته و پابسته ببند
گشته دل خسته وزان خسته دلی گشته سقیم.( از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 493 ).
خسته دلی. [ خ َ ت َ / ت ِ دِ ] ( حامص مرکب ) غمناکی. غصه داری. غمگینی:
دشمنت خسته و بشکسته و پابسته ببند
گشته دل خسته وزان خسته دلی گشته سقیم.( از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 493 ).
۱ - آزرده دلی. ۲ - مصیبت زدگی غم دیدگی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیاد خسته دلی ده بباد نفخهٔ زلفی ز سر گرانی زلف ار به کلبه ای نخرامی
💡 دشمنت خسته و بشکسته و پا بسته ببند گشته دلخسته وزان خسته دلی گشته سقیم
💡 شد دو نیم از تو دل خسته چرا از من خسته دلی بر یک نیم
💡 از من رمقی بیش نماندهست کیام من مجروح تنی خسته دلی سوخته جانی
💡 غم گفت ببخشای بر آن خسته دلی کاو در دو جهان بجز منش کس نبود
💡 فتادم از دل سختش بلا رسید ز هر سو مباد خسته دلی را که پا به سنگ درآید