جگرخواره
مترادفها
غمافزا، رنجآور
لغت نامه دهخدا
جگرخواره. [ ج ِ گ َ خوا / خا رَ / رِ ] ( ص مرکب ) جمعی باشند از ساحران. ( برهان ). جمعی از ساحران باشند که بزور افسون جگر مردم را میخورند خصوصاً جگر اطفال را. ( آنندراج ). || کنایه از کسی است که رنج کش ومحنت پرست باشد و کسی که غم و اندوه بسیار خورد. ( برهان ). کنایه از محنت کش و اندوه خوار. ( انجمن آرای ناصری ). یار غمخوار. ( حاشیه برهان چ معین ):
نیابی به از من جگرخواره ای
جگرخواره ای، نه جگرپاره ای.نظامی ( از حاشیه برهان ). || سخت بدبخت. ( یادداشت مؤلف ). مصیبت زده:
جهان چیست محنت سرایی در او
نشسته دو سه ماتمی روبرو
جگرپاره ای چند بر خوان او
جگرخواره ای چند مهمان او.؟|| بدجنس. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
=جگرخوار: نیابی ز من بر جگرخواره ای / جگرخواره ای نی شکرباره ای (نظامی۵: ۹۹۹ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- خورند. جگر جگر خوار. ۲- قسمی ساحر نوعی جادوگر. ۳ - رنج کش محنت پرست آنکه بسیار غم واندوه خورد. ۴- آنکه غم دیگری خورد آنکه تعهد دیگری کند.
جمله سازی با جگرخواره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از شب آوارہتر دگر کهبْوَد؟ زو جگرخوارهتر بتر کهبود؟
💡 بر اعتماد جگرخواره ای دگر بودم خبر رسید که او هم ز سبزوار برفت
💡 سراندازان همیآیی نگارین جگرخواره دلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره
💡 گرم به مخلب طایر توان برون آورد ز چنگ هند جگرخواره یا نبی الله
💡 مپسند عاقبت که شکرخواره طوطیت درتیره خاک هند جگرخواره جان دهد
💡 جگرخواره دلداده ای نیم جانی جفا دیده بیحاصلی بینوایی