لغت نامه دهخدا
تلخ رویی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) بدخویی. تنگ خویی. درشت کردن روی. تلخ ساختن جبین و رخسار:
چو دریا در دهد بی تلخ رویی
گهر بخشد چو کان بی تنگ خویی.نظامی.چون بحر کنم کناره شویی
اما نه ز روی تلخ رویی.نظامی.با وحش بهم سرودگویی
بهتر که به خانه تلخ رویی.نظامی.