بی عدد

لغت نامه دهخدا

بی عدد. [ ع َ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + عدد ) بی عدّ. بی شمار. بی حساب. بی حد. ( از ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ): و اندر بیابان ایشان بربریانند بسیار بی عدد. ( حدود العالم ). واندرین ناحیت آبهای بسیار است و بی عدد و توانگرترین ترکانند. ( حدود العالم ).
گر او بی عدد سالیان بشمرد
بدشمن رسدتخت چون بگذرد.فردوسی.این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد
و آن کند عهده بملکی بی کران و بی شمار.منوچهری.نوروز روز خرمی بی عدد بود
روز طواف ساقی خورشید خد بود.منوچهری.بدین صفات جهانی بزرگ دیدم وخوب
درین جهان دگر بی عدد صغار و کبار.ناصرخسرو.اگرچه بی عدد اشیا همی بینی درین عالم
ز خاک و بادو آب و آتش از کانی و از دریا.ناصرخسرو.وین هر چهار خواهر زاینده
با بچگان بی عدد و بی مر.ناصرخسرو.در همی نظم کنم لاجرم
بی عدد و مر به اشعار خویش.ناصرخسرو.هم از انواع اوانی بی عدد
کآنچنان در بزم شاهنشه سزد.مولوی.رجوع به عدد شود.

فرهنگ فارسی

بیعد. بیشمار. بیحساب. بیحد

جمله سازی با بی عدد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گویی که خرد بچۀ سیمرغ بی عدد بر کرده اند تیزی منقار از آشیان

💡 سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود عارف دل ما باشد، کو بی عدد و چندست

💡 چون ابر کاب را به شمار و عدد کشید وانگه که داد بی عدد و بی شمار داد

💡 اگر چه صید آهو بی عدد کرد رسید آهویی او را صید خود کرد

💡 آسمان مجد و فضلت اختران بی عدد آفتاب جود و بذلت ذره های بیشمار

💡 دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت

جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز