لغت نامه دهخدا
بی جواز. [ ج َ ]( ص مرکب ) بی اجازه. بدون اجازه. بی رخصت:
بدو پهلوان گفت کای دیوساز
چرا رفتی از نزد من بی جواز؟فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ص 2650 ).
بی جواز. [ ج َ ]( ص مرکب ) بی اجازه. بدون اجازه. بی رخصت:
بدو پهلوان گفت کای دیوساز
چرا رفتی از نزد من بی جواز؟فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ص 2650 ).
بی اجازه ٠ بدون اجازه بی رخصت ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به کاروان گهِ حسنش چو خیمه بیرون زد رقیب ره ندهد هر که بی جواز آید
💡 بی جواز عشق فردا در سیاستگاه حشر طاعتت محتاج آمرزش بود همچون گناه
💡 تویی که باد صبا در جهان نیارد کرد نسیم عارض گل بی جواز حکم تو فاش
💡 بی جواز رای شهر آرای و عزم ثابتت بر فراز بام گردون جنبش سیّاره نیست