بوقلمونی

لغت نامه دهخدا

بوقلمونی. [ ق َ ل َ ] ( ص نسبی ) رنگارنگ. مختلف اللون. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ):
خوبتر از بوقلمون یافتم
بوقلمونیها در نوبهار.منوچهری. || ( حامص ) حالت و چگونگی بوقلمون. رنگارنگی:
کاین نمط از چرخ فزونی کند
با قلمم بوقلمونی کند.نظامی.

جمله سازی با بوقلمونی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه کس بر بشر بوقلمونی خندد من به حزب فلک بوقلمون می‌خندم

💡 بوقلمونی است سپهر دو رنگ نیست چو در روز و شب او درنگ

💡 ای وعده تو تمام بوقلمونی یادآر از آن وعده در بیرونی

💡 بوقلمونی و بایزیدی کفر است وین دلسیهی و مو سفیدی کفر است

💡 بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی؟

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
روضه یعنی چه؟
روضه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز